تبليغاتX
تا بی نهایت...
شعر و گاه نویس های من


موهایم را کوتاه می­کنم،شال گردنی ببافم

خواهم تمام زمستان

سر در گریبان تو باشد


+ تاريخ نوزدهم دی 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

گپ اول

بانو معصومه موسوی را اولین بار در جشنواره قند پارسی دیدم. شعر او جزو آثار تقدیر شده در سومین جشنواره قند پارسی بود و هم چنین کسب رتبه اول درهفتمین جشنواره شعر جوان، گویای استعداد و توان­مندی اوست. بعدها مجال خواندن و شنیدن اشعارش در فصل­نامه خط سوم، مجله فرخار و جلسات ادبی بیشتربرایم فراهم شد. موسوی اولین استعدادهایش را در موسسه در دری مشهد بروز داد و با وجود توان­مندی اش در شعر سپید، کم­تر شناخته شد. من فکر می کنم که  موسوی­ و امثال او که دریچه­ای نو به شعر سپید گشوده­اند و همیشه کلماتی برای گریستن، شاد نمودن و اندیشیدن مخاطب خود دارند، بیش ازاین لایق شناخته شدن هستند. در سه سال اخیر که موسوی ساکن شهر قم است،دوستی با او از نعمت­های شاعرانه­ای است که خداوند در این کویر عطایم نموده است. دوستی که شعر و شخصیت او همواره برایم قابل تحسین بوده است. بانویی که می­توانم یک روز تمام با او حرف بزنم و در آرامش و سادگی ظاهری­اش، تن به عمیق­ترین طوفان­ها بزنم. دوستی که حتی در یک عروسی مجلل هم می­توانم کنارش بنشینم و فارغ از گم شدن میان بحث­های آخرین مد طلا و لباس، راجع یک مبحث ادبی با او دم بزنم. لذت خواندن "آستا برو" را  با او تقسیم کنم و پیاده­روی با او را در روزهای سرد  دی ماه به وقت­گذرانی با آن­هایی ترجیح بدهم که فکر می­کنند اگر تارمویی زیر خط ابرویشان از موچین جا بماند و سرخاب روی گونه هاشان کم تر شود؛حتما از چرخه مدرنیته جا مانده اند....

با احترام به شاعرانه­گی این دوست خوبم و لحظاتی که کلماتش برای چندین بار مرا گریانده است. شعرهای معصومه را در وبلاگی که به تازگی ایجاد نموده است بخوانید :گره هایی که باز می شوند روزی


 

گپ دوم

نمی دانم چرا همیشه از مصاحبه و این مسائل گریزان بوده ام.با این همه دانشجوی فعال هم­وطنم آقای نوری درتهران، مصاحبه ای کوتاه با بنده ترتیب داده اند که شما را به خواندنش دعوت می نمایم.مصاحبه با بانو صحرا کریمی و آمنه احسانی را نیز می توانید در سایت مورد نظر بخوانید:

مصاحبه با چهره های علمی ادبی هنری

 

+ تاريخ سوم دی 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

1

این ده روز محرم که گذشت، گوشی تلفنم پر شده بود از پیام های تلخ.پیام های تلخ و کلمات تلخ! آه از کلمات، این کلمات زیبا و بی وفا!  این کلمات بی وفا که گاه، حکم زخم و چاقو را دارند.گاه دستی نوازشگر می شوند بر سرمان و گاه آتشی می شوند که می سوزاند سراپایمان را.

همین کلمات جمله ای شدند تا  در شب عاشورا، دوست شاعرم "ابراهیم امینی" خبر تلخ مرگ بروسان را به من  پیامک کند:" ساعاتی پیش، رضا بروسان و همسر و دخترکش در یک تصادف جان باختند".

 امروز بعد از مدتی دوری از اینترنت،  وبلاگ چند تن از دوستان هم وطنم را خواندم  که بیش از دوستان ایرانی بر مرگ وی سوگنامه نوشته اند و خاطره ها نگاشته اند و شعر گفته اند و افسوس که مرگ می آید...مرگ می آید و پنجره خانه بروسان برای همیشه بسته  می ماند و تنها کلمات اویند که  بر جای می مانند...

مرگ این قصه همیشه مکرر...باز هشدار داد به من که ممکن است روزی بیایم و دست تو را...دست عزیزانت را  هم بگیرم و ببرم...و ما غافلیم هم چنان.

یاد این شعر حکیم علی پور افتادم:

تو مرده‌ای

ما دورت حلقه بسته‌ایم

و بر مرگی که در میان ماست

اشک می‌ریزیم.

2

شهر در صدای نوحه و ماتم غرق بود. دو ساعت از ظهر عاشورا گذشته بود که پیام تسلیتی به مناسبت  شهادت عزاداران عاشورای حسینی از وطن دریافت کردم و بعد دوستان دیگر نیز یکی یکی به نحوی ابراز تاثر  می کردند.عاشورای دیگری در کابل و مزار و قندهار تکرار شد. کودک و زن و  مرد و پیر و جوان در خون غلطیدند و  شام غریبان کابل تاریک­تر از همیشه به صبح رسید.امروز که تصاویر منتشر شده در اینترنت را دیدم، جهل انسان نمایان در برابر این فجایع عظیم بیش از پیش قلبم را فشرد. در عاشورای 1390 کابل، اوج مظلومیت انسان­های بی گناه دوباره تکرار شد.چیزی نمی­توانم بگویم جز این که بگریم به این همه ظلم  و خون ریزی...

از شیشه­های شهر کابل خون­چکان پیداست

آیینه های  شهرمان هر روز عاشوراست 1

 

1- شعر از قنبر علی تابش

 

+ تاريخ بیستم آذر 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

آمدیم با یک غزل:


من اعتراف مي کنم؛ آري جهنمم!
نه! من بهشت گمشده در خواب آدمم
نه! اعتراف مي کنم امشب بدون تو
حواي تلخ  گم شده دنبال آدمم
حتي براي شستن چشمان خشک خود
دريايي از غزل بنويسم اگر، کمم
شايد شبيه دختر آواره ام و يا
ديوار ِ  لک شده  از گریه نمم 
شايد شبيه نان کپک خورده يا نمک
من برکت ِ هميشگي ِسفره­ي غمم
شايد که زندگي شده اي!زندگي؟! که من
بي تو براي خودکشي خود مصمم
پروا ندارم اين که چرا و چگونه اي؟
آخر، نه من خدا، نه فرشته، که آدمم
من برکت هميشگي سفره­ي غمم
من اعتراف مي کنم آري جهنمم
 

 

+ تاريخ بیست و هشتم مهر 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

 

بوی سیب

بوی انگور تازه

          درهوا جاری است.

بوی پاییز

 اشتیاق گرم شدن در سپیده­های کرخت.

همه چیز جای خودش است:

                             مرگ

                             تولد

                             عروسی

                             عزا

                             انتحار

                             حتی ترک­های ریز، بر پوست انار

همه چیز به موقع:

                     به بار نشستن باغ های گردو

                     چیدن درختان بادام

                     دویدن دست­های زخم و زیلی  بر شاخه­ها

                     آبیاری دشت­های سبزی

                     حتی کارگران چشم  بادامی در مزارع پنبه ...

همه چیز سر ساعت معین:

                                پخت نان

                               صف شیر

                              روزنامه­های صبح و عصر

                              کلاس­های درس

                              حتی بمب­ها به وقت رهایی...

                             

تو کجایی اما ؟

بوی تو چرا نیست در خانه؟

مثل ملافه­ای که کنار رفته باشد

خیالت را دوباره می­کشم روی صورتم

در گرمایش به خواب می­روم

                                   تا طلوع.

 

+ تاريخ نوزدهم مهر 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

 

شنیدم

درگیری آغاز شده است

در سه نقطه شهر.

قلبم چون قطره ای سرخ از انگشتانم می­چکد

تلفن خط نمی­دهد

و فکر کردن به دیگ­های نذر

چیزی از دلواپسی­ام کم نمی­کند.

امروز کجای کابل قدم می­زنی خواهرکم!

تلفن  خط نمی دهد!

امروز شنیدن صدای تو:

                            دلنشین­تر از اذان ظهر

                             نرم­تر ازحریر سفید

                             بی­رحم­­ تر از بمب­های انتحاری.

قلبم چون قطره ای سرخ  از انگشتانم می­چکد

تلفن چرا خط نمی­دهد خواهرکم...

 

 

+ تاريخ دهم مهر 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

تروریست جوان!

صبح به خیر!

و صبح 

تقسیم می شود

نیمی در گریبان من

نیمی در پیراهن تو.

من به باغ میزنم

درگریبانم

 صبح، سفید است و آفتابی.

مرمی ها را که می شماری

صبح دود آلود بر میزند از پیرهنت

فصل میوه چینی است

دانه

  دانه

     به خاک می غلطانی انارها را...

 

+ تاريخ پنجم مهر 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

صدای تو

زنده می­ ­سازد مرا

می ­میراند مرا

چنان که  شنیدن لا اله الا الله

بعد از تولد

 پیش از مرگ...

 

+ تاريخ بیست و هفتم شهریور 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

فکر می­کردم دیگر با هم رفیق شده­ایم. بی خیال دارو و درمان شدم و از سر لجاجت یا شاید ثابت کردن قوای بدنی­ام، با او ساختم. روزهای اول چند بسته دستمال کاغذی، برای آبریزش بینی­ام مصرف شد. روزهای بعدتر؛ خارش، سوزش گلو و سرفه امانم را برید و درآخر بوها و مزه­ها از من خداحافظی کردند اما خوش بودم که با هم رفیق شده­ایم و چیز مهمی نیست. تا این که دیشب نزدیک سپیده­دم، چنان تب و لرز شدیدی گرفتم که عملا به درک تعلیق در جهان برزخ، رسیدم.زمان گذشت و ساعت چند بار نواخت. بالاخره با جسمم وداع گفته بود. آفتاب بالا آمد و من که از مبارزه با این رفیق، توانی برایم نمانده بود.افتان و خیزان به سمت انبوه ظرف­های نشسته دیشب در آَشپزخانه رفتم با  صدایی که در حنجره­ام گم شده است و نفس­هایی که به سختی از ریه­هایم  می­گذرد، طوری که انگارهوا در پارچه توری به بند کشیده شده باشد. بیماری با جسمم وداع گفت اما هنوز سرگیجه­هایش را برایم باقی گذاشته است  تا یادم باشد؛ رفاقت با ناجنس، به کجا ختم می شود...

+ تاريخ نوزدهم شهریور 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |

 

 

دیوار به تو تکیه داده است

و چشم­های عابران

به سمت تو می­دوند.

چه  باید کرد با این همه قلب

که در جیب­های تو پنهان است؟

اجازه بده !

می­خواهم همین طور که ایستاده­ای

تو را از جمعیت قیچی کنم

و بین شعرهایم بگذارم.

 

 

+ تاريخ چهاردهم شهریور 1390ساعت نويسنده زهرا زاهدی |