|
شعر و گاه نویس های من
|
موهایم را کوتاه میکنم،شال گردنی ببافم
خواهم تمام زمستان
سر در گریبان تو باشدگپ اول
بانو معصومه موسوی را اولین بار در جشنواره قند پارسی دیدم. شعر او جزو آثار تقدیر شده در سومین جشنواره قند پارسی بود و هم چنین کسب رتبه اول درهفتمین جشنواره شعر جوان، گویای استعداد و توانمندی اوست. بعدها مجال خواندن و شنیدن اشعارش در فصلنامه خط سوم، مجله فرخار و جلسات ادبی بیشتربرایم فراهم شد. موسوی اولین استعدادهایش را در موسسه در دری مشهد بروز داد و با وجود توانمندی اش در شعر سپید، کمتر شناخته شد. من فکر می کنم که موسوی و امثال او که دریچهای نو به شعر سپید گشودهاند و همیشه کلماتی برای گریستن، شاد نمودن و اندیشیدن مخاطب خود دارند، بیش ازاین لایق شناخته شدن هستند. در سه سال اخیر که موسوی ساکن شهر قم است،دوستی با او از نعمتهای شاعرانهای است که خداوند در این کویر عطایم نموده است. دوستی که شعر و شخصیت او همواره برایم قابل تحسین بوده است. بانویی که میتوانم یک روز تمام با او حرف بزنم و در آرامش و سادگی ظاهریاش، تن به عمیقترین طوفانها بزنم. دوستی که حتی در یک عروسی مجلل هم میتوانم کنارش بنشینم و فارغ از گم شدن میان بحثهای آخرین مد طلا و لباس، راجع یک مبحث ادبی با او دم بزنم. لذت خواندن "آستا برو" را با او تقسیم کنم و پیادهروی با او را در روزهای سرد دی ماه به وقتگذرانی با آنهایی ترجیح بدهم که فکر میکنند اگر تارمویی زیر خط ابرویشان از موچین جا بماند و سرخاب روی گونه هاشان کم تر شود؛حتما از چرخه مدرنیته جا مانده اند....
با احترام به شاعرانهگی این دوست خوبم و لحظاتی که کلماتش برای چندین بار مرا گریانده است. شعرهای معصومه را در وبلاگی که به تازگی ایجاد نموده است بخوانید :گره هایی که باز می شوند روزی
گپ دوم
نمی دانم چرا همیشه از مصاحبه و این مسائل گریزان بوده ام.با این همه دانشجوی فعال هموطنم آقای نوری درتهران، مصاحبه ای کوتاه با بنده ترتیب داده اند که شما را به خواندنش دعوت می نمایم.مصاحبه با بانو صحرا کریمی و آمنه احسانی را نیز می توانید در سایت مورد نظر بخوانید:
مصاحبه با چهره های علمی ادبی هنری
1
این ده روز محرم که گذشت، گوشی تلفنم پر شده بود از پیام های تلخ.پیام های تلخ و کلمات تلخ! آه از کلمات، این کلمات زیبا و بی وفا! این کلمات بی وفا که گاه، حکم زخم و چاقو را دارند.گاه دستی نوازشگر می شوند بر سرمان و گاه آتشی می شوند که می سوزاند سراپایمان را.
همین کلمات جمله ای شدند تا در شب عاشورا، دوست شاعرم "ابراهیم امینی" خبر تلخ مرگ بروسان را به من پیامک کند:" ساعاتی پیش، رضا بروسان و همسر و دخترکش در یک تصادف جان باختند".
امروز بعد از مدتی دوری از اینترنت، وبلاگ چند تن از دوستان هم وطنم را خواندم که بیش از دوستان ایرانی بر مرگ وی سوگنامه نوشته اند و خاطره ها نگاشته اند و شعر گفته اند و افسوس که مرگ می آید...مرگ می آید و پنجره خانه بروسان برای همیشه بسته می ماند و تنها کلمات اویند که بر جای می مانند...
مرگ این قصه همیشه مکرر...باز هشدار داد به من که ممکن است روزی بیایم و دست تو را...دست عزیزانت را هم بگیرم و ببرم...و ما غافلیم هم چنان.
یاد این شعر حکیم علی پور افتادم:
تو مردهای
ما دورت حلقه بستهایم
و بر مرگی که در میان ماست
اشک میریزیم.
2
شهر در صدای نوحه و ماتم غرق بود. دو ساعت از ظهر عاشورا گذشته بود که پیام تسلیتی به مناسبت شهادت عزاداران عاشورای حسینی از وطن دریافت کردم و بعد دوستان دیگر نیز یکی یکی به نحوی ابراز تاثر می کردند.عاشورای دیگری در کابل و مزار و قندهار تکرار شد. کودک و زن و مرد و پیر و جوان در خون غلطیدند و شام غریبان کابل تاریکتر از همیشه به صبح رسید.امروز که تصاویر منتشر شده در اینترنت را دیدم، جهل انسان نمایان در برابر این فجایع عظیم بیش از پیش قلبم را فشرد. در عاشورای 1390 کابل، اوج مظلومیت انسانهای بی گناه دوباره تکرار شد.چیزی نمیتوانم بگویم جز این که بگریم به این همه ظلم و خون ریزی...
از شیشههای شهر کابل خونچکان پیداست
آیینه های شهرمان هر روز عاشوراست 1
1- شعر از قنبر علی تابش
آمدیم با یک غزل:
من اعتراف مي کنم؛ آري جهنمم!
نه! من بهشت گمشده در خواب آدمم
نه! اعتراف مي کنم امشب بدون تو
حواي تلخ گم شده دنبال آدمم
حتي براي شستن چشمان خشک خود
دريايي از غزل بنويسم اگر، کمم
شايد شبيه دختر آواره ام و يا
ديوار ِ لک شده از گریه نمم
شايد شبيه نان کپک خورده يا نمک
من برکت ِ هميشگي ِسفرهي غمم
شايد که زندگي شده اي!زندگي؟! که من
بي تو براي خودکشي خود مصمم
پروا ندارم اين که چرا و چگونه اي؟
آخر، نه من خدا، نه فرشته، که آدمم
من برکت هميشگي سفرهي غمم
من اعتراف مي کنم آري جهنمم
بوی سیب
بوی انگور تازه
درهوا جاری است.
بوی پاییز
اشتیاق گرم شدن در سپیدههای کرخت.
همه چیز جای خودش است:
مرگ
تولد
عروسی
عزا
انتحار
حتی ترکهای ریز، بر پوست انار
همه چیز به موقع:
به بار نشستن باغ های گردو
چیدن درختان بادام
دویدن دستهای زخم و زیلی بر شاخهها
آبیاری دشتهای سبزی
حتی کارگران چشم بادامی در مزارع پنبه ...
همه چیز سر ساعت معین:
پخت نان
صف شیر
روزنامههای صبح و عصر
کلاسهای درس
حتی بمبها به وقت رهایی...
تو کجایی اما ؟
بوی تو چرا نیست در خانه؟
مثل ملافهای که کنار رفته باشد
خیالت را دوباره میکشم روی صورتم
در گرمایش به خواب میروم
تا طلوع.
شنیدم
درگیری آغاز شده است
در سه نقطه شهر.
قلبم چون قطره ای سرخ از انگشتانم میچکد
تلفن خط نمیدهد
و فکر کردن به دیگهای نذر
چیزی از دلواپسیام کم نمیکند.
امروز کجای کابل قدم میزنی خواهرکم!
تلفن خط نمی دهد!
امروز شنیدن صدای تو:
دلنشینتر از اذان ظهر
نرمتر ازحریر سفید
بیرحم تر از بمبهای انتحاری.
قلبم چون قطره ای سرخ از انگشتانم میچکد
تلفن چرا خط نمیدهد خواهرکم...
تروریست جوان!
صبح به خیر!
و صبح
تقسیم می شود
نیمی در گریبان من
نیمی در پیراهن تو.
من به باغ میزنم
درگریبانم
صبح، سفید است و آفتابی.
مرمی ها را که می شماری
صبح دود آلود بر میزند از پیرهنت
فصل میوه چینی است
دانه
دانه
به خاک می غلطانی انارها را...
صدای تو
زنده می سازد مرا
می میراند مرا
چنان که شنیدن لا اله الا الله
بعد از تولد
پیش از مرگ...
فکر میکردم دیگر با هم رفیق شدهایم. بی خیال دارو و درمان شدم و از سر لجاجت یا شاید ثابت کردن قوای بدنیام، با او ساختم. روزهای اول چند بسته دستمال کاغذی، برای آبریزش بینیام مصرف شد. روزهای بعدتر؛ خارش، سوزش گلو و سرفه امانم را برید و درآخر بوها و مزهها از من خداحافظی کردند اما خوش بودم که با هم رفیق شدهایم و چیز مهمی نیست. تا این که دیشب نزدیک سپیدهدم، چنان تب و لرز شدیدی گرفتم که عملا به درک تعلیق در جهان برزخ، رسیدم.زمان گذشت و ساعت چند بار نواخت. بالاخره با جسمم وداع گفته بود. آفتاب بالا آمد و من که از مبارزه با این رفیق، توانی برایم نمانده بود.افتان و خیزان به سمت انبوه ظرفهای نشسته دیشب در آَشپزخانه رفتم با صدایی که در حنجرهام گم شده است و نفسهایی که به سختی از ریههایم میگذرد، طوری که انگارهوا در پارچه توری به بند کشیده شده باشد. بیماری با جسمم وداع گفت اما هنوز سرگیجههایش را برایم باقی گذاشته است تا یادم باشد؛ رفاقت با ناجنس، به کجا ختم می شود...
دیوار به تو تکیه داده است
و چشمهای عابران
به سمت تو میدوند.
چه باید کرد با این همه قلب
که در جیبهای تو پنهان است؟
اجازه بده !
میخواهم همین طور که ایستادهای
تو را از جمعیت قیچی کنم
و بین شعرهایم بگذارم.