مدت هاست بهار از راه رسیده است . از بهار امسال جز آشفتگی شیرین و تعلیقی مبهم ، چیزی نفهمیدم.جز آنکه میان ولوله و شادی کودکان گم شوم و به صادقانه ترین رویای آن ها لبخند بزنم.لبخندی که بسیاری از کودکان سرزمینم از نمایاندنش بر چهره عاجزند. جز آنکه خودخواهی انسان ها را با آوردن ماهی سرخی که اقیانوسش رادر تنگ بلورینی جای داده اند، نظاره کنم . وقتی پسرم با اصرار از من خواست برایش ماهی سرخی خریداری کنم تا با افتخار به نزاع با خواهرزاده هایم بنشیند و فریاد کند:"ماهی من است، ماهی من، هیچ کس حق دست زدن ندارد". به خودخواهی و حس تملک گرایانه انسان ها بیشتر پی بردم .
تا به خودم آمدم، برگهای انجیر حیاط به اندازه کف دستان مرتضی بزرگ شده اند.مادرم یکسال شکسته تر شده است. یکسال با هم نفس کشیده ایم.خانواده ام را یکسال بیشتر دیده و شنیده ام . بعد، لذتی توام با دردهای همیشگی به سراغم می آید.متوجه نشدم چطور شانزدهمین روز فروردین جای خود را به هفدهمین روز داد و هنوز ما انسانها آواره گان در زمان و مکانیم ...
دوستی در جواب پیام تبریکم گفته بود:"ما مردم مدتهاست که عید نداریم". بهار آمد و من برای هم گام شدن با طبیعت هیچ حس وحالی نداشتم.تازه دریافتم که ما برای بهار شدن به رویداد های عظیم تری در زندگی نیاز داریم.به شعله هایی برای افروختن و افروخته شدن.آن گاه دانستم که چرا ما مردم مدتهاست که عید نداریم.تا آن که به یادم آوردند که بهار آمده و طبیعت تجدید حیات کرده است. دلها به تپش افتاده و ختفه گان از خواب زمستانی بیدار شده اند. درختان شکوفه کرده اند و پرندگان به شور و شوق افتاده اند. عاشقان فصول عشق را تجدید مطلع می کنند،اما در این میان صدایی از من برنخاسته است.
آشفتگی وشیرینی وتلخی وکاستی و هستی،فصل تازه ای برای آغاز شدن.
یک شعر از زمستان گذشته:
امروز به قم شبیه ام
- شهر مغموم
در هوای محرم -
حلاوت لبخند تو را هیچ سوهان فروشی ندارد
شهروند محبوبم
قدم بردار
چون هزار انسان که در من قدم میزنند
تو ساکن همیشگی این شهر گرفته ای
شیرینی ات فراگیر
خاطره ات مرغوب
تو را می چشم
در نقل های سفید و نبات های طلایی
و دکه های همیشگی آجیل و پسته
که شبانه ام را
رشته های بلند نوری
آویخته بر صحن حرم
محزونی ام را به حوض ببخش
به سنج هایی
که موسیقی ایام محرم است
تو ساکن همیشگی منی
چون طاق های باستانی بازار
با هیبت و اصیل
شهروند محبوبم
قدم بزن
حلاوت لبخند تو را هیچ سوهان فروشی ندارد
فعلا یک مجموعه شعر دارم: زمین برای من تنگ است/انتشارات عرفان