آمدیم با یک غزل:
من اعتراف مي کنم؛ آري جهنمم!
نه! من بهشت گمشده در خواب آدمم
نه! اعتراف مي کنم امشب بدون تو
حواي تلخ گم شده دنبال آدمم
حتي براي شستن چشمان خشک خود
دريايي از غزل بنويسم اگر، کمم
شايد شبيه دختر آواره ام و يا
ديوار ِ لک شده از گریه نمم
شايد شبيه نان کپک خورده يا نمک
من برکت ِ هميشگي ِسفرهي غمم
شايد که زندگي شده اي!زندگي؟! که من
بي تو براي خودکشي خود مصمم
پروا ندارم اين که چرا و چگونه اي؟
آخر، نه من خدا، نه فرشته، که آدمم
من برکت هميشگي سفرهي غمم
من اعتراف مي کنم آري جهنمم
فعلا یک مجموعه شعر دارم: زمین برای من تنگ است/انتشارات عرفان