چند روز قبل،در یکی از مراکز معتبر آموزشی قم،توجهم به تابلوی اعلاناتش جلب شد.روی تابلو پر بود از کاغذها و اطلاعیه های رنگارنگ.از تبصرههای جدید و آییننامههای انضباطی گرفته تا فراخوان جشنوارهها و همایشهای مختلف. به طور طبیعی، فراخوانهای ادبی توجه من را بیشتر جلب میکند.اگرچه به ندرت اتفاق افتاده که موضوع فراخوان با آثار ادبی من همخوانی داشته باشد.ولی من از جوایزش بیشتر حال میکنم تا کارهای ادبیاش.( خدایا هیچ وقت از این جوایز نفیس نصیبم نشده است) از حق نگذریم، جوایز نیم میلیونی به بالا که در این نوع جشنوارهها راحت بذل و بخشش میشود دل هر کافری را نرم میکند.یک چرخ بزنید در دنیای بی سر و ته تکنولوژی آن وقت با عنوانهای جالب و بعضا شگفت انگیزی که روبرو میشوید،لحظه به لحظه غافلگیرتان خواهد کرد.از جشنواره سردار فلان گرفته تا عنوان هایی چون مساجد،حجاب،محیط زیست و شخصیتهای گوناگون مذهبی، علمی و فرهنگی که به نوعی دوخته شدهاند به جشنواره ادبی. در فراخوانهای غیر کشوری یعنی استانی،وضع به مراتب بدتر از این است.همایشی که اختصاص به موضوعی خاص داده میشود و در کنار آن از هنرهای تجسمی اعم از فیلم و عکاسی و نقاشی گرفته تا ادبیات، مقاله و کتاب به رقابت گذاشته میشود. بدتر از این ،حضور اهل ادب و مایه گذاشتن از نبوغشان است مثلا برای فلان شخصیت که شاید،یک بار هم کتابی از وی نخوانده باشد،یا از اندیشههایش آگاهی نداشته باشد و حتی عکسش را هم ندیده باشد، چنان شعر یا اثری ارائه میدهد که اگر شناختی از وی نداشته باشیم،فکر میکنیم چند سالی با آن شخصیت (که عمرش دراز باد)یا آن خدا بیامرز(خدا رفتگان همه را بیامرزد) زندگی مشترک داشته است.بی محابا میگویم اغراق نیست که به چشم دیده ام و خون دلها خوردهام. تصمیم گرفتم مطلبی در مورد آن فراخوان که در ابتدا ذکر کردم،بنویسم.شنیدهاید که از قدیم گفتهاند اول فکر کن، بعد حرف بزن.من که از این آویزهی گوش ها فراوان بستهام به گوشم،به خود گفتم قبل از نوشتن هم باید فکر کرد. نتیجه این بود:
1- بهتر است زیاد داغ نکنم! بالاخره باید دسترخوانی باشد،چه عیب اگر سودی به دیگران رسید.نه شوربایش به من میرسد نه پلویش! چون آنی نباش که چشم دیدن خیر رسیدن از مال غیر خود را به دیگران ندارد.آدم باش! آدم!
2-از آن جا که اخلاق در رسانه، اولین شرط ماندگاری در رسانه است،طبق اخلاق رسانهای مجبورم از ذکر نام این مکان، خودداری کنم. که در این صورت، نوشتن از یک مرکز بینام و نشان از نظر خوانندگان برابر است با انتشار یک خبر بیپایه و اساس.علاوه بر آن که مشکلات امنیتی برایم به دنبال خواهد داشت.پس چه سود؟
3-مهم تر از همه:از آن جا که در حال فراگیری یک دوره آموزشی در مرکز مذکور میباشم و مصلحت خودم در درجه اول اهمیت قرار دارد باید چفت دهانم را ببندم و وجدان داشته باشم.
4-فرض را بر این میگیرم که در آینده برای لذت بردن از طعم این گونه جوایز و نشان دادن عرضهام (که من هم می توانم) بخواهم شعر یا متنی ادبی در آن ابواب از خود در کنم،پس چرا دوراندیشی نموده و سکوت نکنم؟(دمت گرم)
5-از آن جا که بعد از مدتها،وبلاگم فعال شده است،چرا حرفی بزنم که وبلاگم شامل قانون فیلترینگ بلاگفای عزیز شود؟و چرا عاقل کند کاری که باز آرد...
6-ممکن است از بخت بد،دنیا چپ بچرخد و یکی از اساتید مبارکم از این مرکز یا هم دوره ای هایم بخواهند به وبلاگم نگاهی بیاندازند؛ همین که مهر شاعر بودن خورده به پیشانی ام،به اندازه کافی از محسنات و مضراتش مستفیض می شوم،آن وقت است که اتهام نمک نشناسی و بی دینی هم بر آن افزوده شود.
7- به این جا که رسیدم،رگ بدجنسیام شروع به زدن کرد: حرفت را بزن.پیاز داغ هم شکر خدا ارزان است و خرجی ندارد. نهایتش این است که یک بهانه برای پناهندگی گیر میآوری و میروی آن سر دنیا عشق و حال....
اما ندای وجدان نگذاشت:نه! ساده نشو! آدم از گرسنگی بمیرد بهتر است که برود زیر بیرق کفر و مهر بیدینی بخورد به زندگیاش! آب رفته به جوی پس نیاید.
و نفس اماره گفت:ای بابا تو هم شورش را در آوردی...
8- این همه سوژه،دور سرت چرخ می خورد.دست بردار برو سراغ سوژه ای که بازی با دم شیر نباشد. این جا می خواستم چند تا استغفرالله بگویم که قبل از آن،باز هم ندای وجدان مزاحمم شد:پس چرا شاعر گفته:چشم دل باز کن که جان بینی/آن چه نادیدنی ست آن بینی؟تعهد و مسوولیت و چشم دل چه؟
9- از آن جا که....
10- از آن جا.........
11-.........................
و هزار فکر در خور گفتن و نا گفتن.بالاخره به این نتیجه رسیدم که مطلبی در این مورد ننویسم.و مخلص کلام:
اخلاق در رسانه برابر است با ندیدن و نشنیدن!یا فقط باید فکر کرد یا فقط باید نوشت بدون این که به عواقبش اندیشید.تلفیق این دو معنی ندارد وگرنه نتیجه اش میشود همین خزعبلات که خواندید!
از فردا صفحه های این وبلاگ را چطور پر کنم؟اول فکر کنم،بعد حرف بزنم یا اول حرف بزنم و...