ماه­هاست که نبض شاعری­ام از تپیدن باز مانده. امروز؛در حالی که برای خرید نان به نانوایی محل­مان مراجعه می­کردم، در حال اندیشیدن به همین معضل بودم.نانوایی یکی از مکان هایی است که ضمن وقت تلف کردن،هم ­زمان می­­توان به تحلیل­های مختلف سیاسی،اجتماعی و حتی مشکلات زناشویی مردم،خواسته و ناخواسته گوش داد.تحلیل­گران و کارشناسان این بخش معمولا شامل افرادی چون خود نانواها،پیرمردها و پیرزن­ها،زن­های میانسال و مردهای بیکار یا زن­ذلیل و کودکان است.گاهی هم ممکن است بر حسب اتفاق،بخت برگشته­ای،هم سن و سال خودم پیدا شود.البته کارشناسان  محترم موجود در نانوایی­ها در مناطق مختلف شهر، متفاوت است.مثلا نانوایی­های مرکز شهر معمولا متشکل از طلبه­ها یا افراد تحصیل کرده­ای است که ساکت و مؤدب در جای خود می­ایستند و شاید مثل من در حال اندیشیدن به  معضل خودشان هستند،یا در دلشان کارشناسی علمی و سیاسی می­کنند و این جاست که جان می­دهد،رمان سلینجر را برداری و شروع کنی به خواندن. اما امروز که به نانوایی رسیدم، بحث جالبی جز سفتی و تغییر رنگ نان در نانوایی نبود.دعوایی هم راه نیفتاد.(حالا تصور کنید یک مجموعه شعر یا  کتاب رمان را برای عدم اتلاف وقت با خود ببرم نانوایی،آن وقت می­شوم گاو پیشانی­سفید در محله).

در همین اوضاع و احوال که از اندیشیدن و نتیجه ندادن،بیچاره شده بودم؛جوانی از راه رسید و بعد سلام و علیکی چند تا نان سفارش داد و پولی اضافه به عنوان کارمزد(بهتر است بگویم شیرینی) کف دست نانوا گذاشت.زمان گذشت و عقربه چند دقیقه جلو رفت.نانوا با ادب و احترام نان­های سفارشی را به جوان تحویل داد.آن هم چه نانی و چه رنگ و رویی! بالاخره، نوبت من رسید.نانوا پولم را گرفت و نانی که بعدا نفهمیدم کجایش را باید خورد،تحویلم داد.همان­طور که در خماری نان سفارشی آن جوان بودم.فهمیدم که چرا می­گویند:"کار سفارشی قبول نمی­شود" یا بالعکس:"کار سفارشی قبول می­شود".

همین مقوله در بسیاری موارد از جمله ادبیات نیز صدق می­کند.بنابراین حق دادم به سفارش دهنده­گان و سفارش گیرنده­گان هر اثر هنری،که موضع خودشان را به صورت شفاف مشخص کنند(در مورد چگونگی،کمیت،کیفیت و مهم تر از همه مقدار شیرینی) تا بعد از تحویل اثر، مثل من در خماری آن نان خوش و آب و رنگ نمانند...

از نانوایی که بیرون آمدم،یک لحظه به خودم شک کردم که نکند نبض شاعری­ام،قندش آمده پایین و هوس شیرینی و سفارش زده به سرش.......