صدا کن مرا...

 

صدای تو

زنده می­ ­سازد مرا

می ­میراند مرا

چنان که  شنیدن لا اله الا الله

بعد از تولد

 پیش از مرگ...

 

رفیق ناجنس

 

فکر می­کردم دیگر با هم رفیق شده­ایم. بی خیال دارو و درمان شدم و از سر لجاجت یا شاید ثابت کردن قوای بدنی­ام، با او ساختم. روزهای اول چند بسته دستمال کاغذی، برای آبریزش بینی­ام مصرف شد. روزهای بعدتر؛ خارش، سوزش گلو و سرفه امانم را برید و درآخر بوها و مزه­ها از من خداحافظی کردند اما خوش بودم که با هم رفیق شده­ایم و چیز مهمی نیست. تا این که دیشب نزدیک سپیده­دم، چنان تب و لرز شدیدی گرفتم که عملا به درک تعلیق در جهان برزخ، رسیدم.زمان گذشت و ساعت چند بار نواخت. بالاخره با جسمم وداع گفته بود. آفتاب بالا آمد و من که از مبارزه با این رفیق، توانی برایم نمانده بود.افتان و خیزان به سمت انبوه ظرف­های نشسته دیشب در آَشپزخانه رفتم با  صدایی که در حنجره­ام گم شده است و نفس­هایی که به سختی از ریه­هایم  می­گذرد، طوری که انگارهوا در پارچه توری به بند کشیده شده باشد. بیماری با جسمم وداع گفت اما هنوز سرگیجه­هایش را برایم باقی گذاشته است  تا یادم باشد؛ رفاقت با ناجنس، به کجا ختم می شود...

کات

 

 

دیوار به تو تکیه داده است

و چشم­های عابران

به سمت تو می­دوند.

چه  باید کرد با این همه قلب

که در جیب­های تو پنهان است؟

اجازه بده !

می­خواهم همین طور که ایستاده­ای

تو را از جمعیت قیچی کنم

و بین شعرهایم بگذارم.

 

 

 

ای مژده دیدار تو چون عید مبارک

فردوس به چشمی که تو را دید مبارک

بر بام، هلال­ابروی من قبله­نما شد

کز هر طرف آمد خبر "عید مبارک"